روز دوم یکشنبه 10/12/1404 شب را تا صبح با صدای موشک های دور و نزدیک سحر کردیم، سحرگاه بعد از خوردن سحر و همزمان با اذان صبح بود که خبر شهادت رهبر را فهمیدم، د یک لحظه همه چیز تغییر کرد همه محالات در من ممکن شد و بسیاری از ممکن ها به غیر ممکن تبدیل شدند، لحظه ای قلبم ایستاد، زمان ایستاده، پویایی ام به سکوت تبدیل شد و متوقف شدن زمین و زمان را برای لحظه ای متوجه شدم. نمیدانستم چه باید بکنم؟ چگونه گریه کنم؟ چگونه اشک بریزم؟ راستش رهبر را خیلی دوست داشتم، مهرات کلامش را، استقامتش را، بردباری اش را، و حرفهاو صحبت های مدبرانه اش را و ...... به پشت بام خانه رفتم و انقدر فریاد الله اکبر سر دادم که ندای الله اکبر از دیگر پشت بام های خانه های اطراف بلند شو در سحرگاه و بعد از اذان ندای الله اکبر بهر احتی شنیده می شد و انقدر فریاد و گریه کردم و که صدایم قریب به یک هفته گرفته شد. یک هفته تعطیلی ادارات و همچنین چهل روز عزای عمومی اعلام گردید و با این تفاسیر من ساعت 7:30 به محل کارم رفتم، دلم شور رادار را می زد و ساعت 6:38 به سمت رادار رفتم و متاسفانه چیزی از ان باقی نمانده بود، با صدایی گرفته و رخت عزا بر تن، به مسئول خدمات پیغام دادم که برای سیاه پوشی اداره به محل کار بیاید، بچه ها یکی یکی به محل کارم امدند و من برای اینکه نشان دهم اداره تعیل شده و در محل کارم نیستم پرده ها را پایین کشیدم، سیاه پوشی را انجام دادیم و حتی یک بنر هم برای شهادت رهبر اماده نمودیم تا آن را در محل نصب بنر قرار دهیم، در فاصله ای که در اداره بودم چندین مرتبه پایگاه را موشک باران کردندف صدا و موج هر موشک اداره را می لرزاند و در چندین نوبت به وضوح شعله های ناشی از موشک ها به وضوح دیده می شد، هر مشک اداره را می لرزاند و راستش را بگویم لحظات دلهره اوری را بوجود می آورد، نزدیکی های ظهر بود که من برای اطمینان یک گلدان را از اتاقم به پایین آوردم و نمی دانستم این گلدان می شود اخرین و تنها ترین گلدانی که از اتاق من باقی خواهد ماند. برخورد موشک ها در لحظه در حال زیاد شدن بودند و نزدیکی های ظهر نرخ انها در حال زیاد شدن بود و با اینکه تعطیل رسمی اعلام شده بود تعدادی از بچه ها و همچنین دو تا از خانم های اداره برای انجام کارهای عقب مانده به محل کار امده بودند، که صدا و موج انفجار ها ما را وادار کرد که از شیشه های بزرگ و پهن ساختمان دور شویم و به اتاق بهره برداری رفتیم تا یکی یکی بتوانند در موقعیتی مناسب اداره را ترک کنند، در همین حال و حوا بود که با خانه تماس گرفتم و به انها گفتم که اماده بشوند تا به خانه پدری در یکی زا روستا های اهرم بروند، بچه های خودم را به روستا بردم و همزمان صدای انفجارها به صورت مداوم و حتی در همان روستا هم شنیده می شد، ساعت قریب به 3 بعد از ظهر بود که انفجارها باعت قطع برق یکی از مراکز نظامی شد، بی خبر از همه جا بچه های اتفاقات به همراه بهره بردار را با هماهنگی به داخل پادگان فرستادم و خودم هم در محل خانه پدری در روستا بودم، خودم اینجا و دلم انجا بود و آنجا، نمی دانم چگونه شد که اجازه دادم بچه های اتفاقات وارد پادگان شوند و در آن شرایط جنگی و برخورد موشک ها، آنها را برای اصلاح شبکه ترغیب کردم، آن هم تلفنی و بیآنکه خودم در کنار آنها باشم، هر لحظه با آنها تماس می گرفتم، لیدر آنها میثم بود، و تقربا هر 10 دقیقه با او تماس می گرفتم و از روند کار خبر می گرفتم، تا آنکه ناگهانصدای مهیبی شنیدم، با میثم تماس گرفتم و او همزمان که تماس من را جواب داد خبر از برخورد موشک و موج انفجار و پناه گرفتن را در محلی امن و لابلای درختان در پادگان را نیز داد، لحظاتی بسیار سخت و دلهره اور بر من گذشت، نمی توانستم بی وقفه با آنها در تماس باشم که چگونه از معرکه جان سالم به در برده اند و نمی توانستم از آنها نیز بی خبر باشم، دوباره با میثم تماس حاصل کردم و این بار او با آرامش بیشتری با من صحبت کرد و از صحت و سلامتی خودش و دوستانش خبر رساند، من نیز با مسئول پادگان تماس گرفتم و ضمن ابراز نگرانی به او گفتم که سریعا به سمت بچه های اداره برق برود و ضمن حمایت و حفاظت خبر از احوال آنها را نیز به من بدهد، همین اتفاق نیز یافتاد و صحت و خروج بچه ها از طرف ایشان به من داده شد، حالا من بودم و بچه های موشک باران دیده و شبکه برقی که می بایست اصلاح شود، تا اذان مغرب چندین موشک به پادگان خورد و شبکه برق از داخل و بیرون در چنین نقطه اسیب دید، هدف این بود که ابتدا شبکه بیرون اصلاح شود و سپس شبکه داخلی و اختصاصی اصلاح گردد، ساعت از مغرب گذشت من در استرس تمام بودم برای برگشتن و اصلاح و پایداری شبکه و در این اوضاع که بچه ها با چنین صحنه ای مواجه شده بودند لازم بود که من به عنوان مدیر در محل حاضر می شدم تا ضمن کنتلر و تسلط به اوضاع با ایجاد روحیه و در میدان بودن بتوانم موجب تسریع در کار نیز شوم، حال برای رفتن به شهر و برگشتن با مانع خانواده مواجه بودم، خانواده نیز اصرار بر این داشت که با من برگردد، البته فقط همسرم و بچه ها نه و جالب اینکه بچه ها نیز بدون مادر حاضر به ماندن نبودند ، من در برزخ بین کار و خانواده مانده بودم و بالاخره توانستم آنها را متقاعد کنم تا یک شب را آنجا بمانند و من به شهر برگردم، ساعت 20:25 دقیقه و فاصله من تا برگشت به مدت 50 دقیقه بود، در مسیر آمدن بودم.....
- چهارشنبه ۲۷ اسفند ۰۴ ۰۰:۴۵
- ۲ بازديد
- ۱ ۰
- ۰ نظر